تبليغاتX
پسری آواره
پسری آواره

این وبلاگ همه برو بچه هاي تنهاست.منم چاکر هرچی بروبچه تنهان که میانو یه سری به ما میزنن

HOMEPAGE E-MAIL BLOGSKIN

87/05/19-8:5 بعد از ظهر -آواره

لینک ثابت |

این حال منه . . . بی تو!

87/05/18-8:30 بعد از ظهر -آواره

اين حال منه... بی تو!

 




سلام، حال من خوب نيست، اما هميشه برای سلامتی شما شمع روشن می‌كنم. مدتی است كه همه را از خود بی‌خبر گذاشته‌ايد. حتماً می‌دانيد كه پدر بزرگ مرد. برای پدر هم نفسی بيش نمانده است. جمعه پيش سخت بيمار بود. از بستر بر نمی‌خاست. چشمهايش پشت پنجره افتاده بود، قلبش تا لبها بالا آمده بود وهمان‌جا می‌تپيد. زمزمه می‌كرد و می‌گفت: "دوست را گر سر پرسيدن بيمار غم است گو برآن خوش كه هنوزش نفسی می‌آيد" مادر و مادر بزرگ خيلی بی‌تابی می‌كنند. هرسال كه نرگس باغ، شكوفه می‌دهد آنها هم به خود وعده می‌دهند كه امسال ديگر می‌آيي، "مادر" ديگر خانه داری نمی‌كند. "معلم" شده است. "دعای عهد" درس می‌دهد به ماهی‌های حوض. زنگهای تفريح، سماور را روشن می‌كند و "حافظ" می‌خواند. انتخاب غزل را به خود حافظ می‌سپارد. به من گفت: حافظ مگر همين يك غزل را دارد و بعد می‌خواند: مژده ای دل كه مسيحا نفسی می‌آيد... اين از خانه، دو سه جمله‌ای هم از روزگارمان برايت بنويسم. نميدانم چرا "آسمان" بخيل شده و ديگر نمی‌بارد. "زمين" سنگدلی می‌كند؛ نمی‌روياند. "ماه و خورشيد" چشم ديدن يكديگر را ندارند. خيابانهايمان پر از غولهای آهنی شده است. كوچه‌ها امن نيستند. مردم جمعه‌ها خودشان را به چند خنده تلخ می‌فروشند. هيچ حادثه‌ای ذائقه‌ها را تغيير نمی‌دهد. مثل اين كه همه سنگ و چوب شده‌ايم. عجيب روزگاری است! عرو‌سيها را در كوچه بن‌بست می‌گيرند. "اذان"، رنگ پريده به خانه‌ها می‌آيد، "نماز" زمين‌گير شده است، "رمضان" مهمان ناخوانده را می‌ماند كه سر زده بزم سيران را بر هم می‌زند. از "روزه" در شگفتم كه چرا "افطار" را خوش نمی‌دارد. "حج"، هزار زخم از خار مغيلان بر تن دارد. "جهاد" بهانه‌گير شده است. آدمها كيسه‌هايی پر از "خمس و زكات"، به ديوارهای گورشان آويخته‌اند. نپرس موريانه‌ها چه به روزگار "مسجد" آورده‌اند. از همه تلخ‌تر اين كه عصرهای "جمعه" دلم نمی‌گيرد. شنيده‌ای ديگر كسی پای شعرهايش تخلص نمی‌گذارد؟ و شاعران يعنی زمين خوردگان وزن و قافيه؟! نمی‌دانم وقتی اين نامه را می‌خوانيد كجا ايستاده‌ايد؟ هرجا كه هستيد زودتر خودتان را برسانيد. از بس شما را نديده‌ايم چشمانمان "هرزه" شده است. بيم دارم اگر چند ديگر بگذرد "ندبه" خوانان مسجد، كمتر شوند. آدمها همه ديرباور شده‌اند و زودرنج. بهانه می‌گيرند، می‌گويند "او" نيز ما را فراموش كرده است. اما من می‌دانم كه شما همه را به "اسم" و "رسم" و "نيت" به ياد داريد! دوست دارم باز هم برايتان بنويسم. اما يادم آمد كه بايد به گلدانها آب بدهم. مادرم گفته است كه اگر به شمعدانی‌ها آب بدهم آنها برای آمدن شما دعا می‌كنند. راست هم می گويد. از وقتی كه مرتب آبشان می‌دهم، دستهای سبزشان را به سوی آسمان گرفته‌اند. هنوز هم تفأل می‌زنم. پيش از نوشتن اين نامه تفأل زدم: ديری است كه دلدار پيامی نفرستاد ننوشت سلامی و كلامی نفرستاد صد نامه فرستادم و آن شاه سواران پيكـی ندوانيد و سلامی نفرستاد

لینک ثابت |

87/05/17-7:40 بعد از ظهر -آواره

لینک ثابت |


تمام حقوق این قالب متعلق به Blogskin میباشد.

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس