تبليغاتX
پسری آواره
پسری آواره

این وبلاگ همه برو بچه هاي تنهاست.منم چاکر هرچی بروبچه تنهان که میانو یه سری به ما میزنن

HOMEPAGE E-MAIL BLOGSKIN

عشق

86/04/20-11:11 قبل از ظهر -آواره

به احساسی عمیق، علاقه ای لطیف و یا جاذبه ای شدید گفته میشود که بین موجودات زنده از جمله در میان انسانها و حیوانات دیده میشود.

عشق و احساس شدید دوست داشتن میتواند بسیار متنوع باشد و میتواند علایق بسیاری را شامل شود.

در بعضی از مواقع، عشق بیش از حد به چیزی میتواند شکلی تند و غیر عادی به خود بگیرد که گاها زیان آور و خطرناک است. اما در کل عشق باور و احساسی عمیق و لطیف است که با حس صلحدوستی و انسانیت در تطابق است.

لینک ثابت |

و این جهل شوم ..

86/04/20-11:3 قبل از ظهر -آواره




*در گوشم زمزمه میکند با من بیا و بخوان بنام سیاهی بنام شکنجه بنام شمشیر و من ذکرش را تکرار میکنم خون، قتل، تعفن، تباهی.. میخندد و برق نگاهش بر روی شمشیر قدیمی، آیینه ای میشود برای تاریکی این مخروبهء از یاد رفته وبازنجوای صدایش طنین می اندازد اما اینبار به زبان دیگر مفهومش را نمیدانم اما به جان مینشیند اینبار من میخندم و شرارهء هوس را در گرگ نگاهش میپذیرم ، دستم را میگیرد و به اشاره ای تاریخ را برایم ورق میزند، هر برگش پر از تعفن و شیون است پرچم های سوخته شده، صلیبهای به خاک افتاده، جام های پر ز شراب های انسانی، کرمهایی که برای سالهای متمادی جسدهای زیادی برای تناول خواهند داشت و نگاه شوم تو که بر تفکر آدمی قرنهاست سایه انداخته است، من عهد کرده ام هرگز هیچکجا با تو ای جهل شوم ای افسانهء دروغین به توافق نرسم از بین خواهی رفت حتی اگر دورهء حیات من به پایان خود رسیده باشد.


* و این قاب عکس خالی تحفهء رهگذری تنهاس و صدای پایش خلوت شبهای سیاه سرد این شهر را میشکند اما شکستن سکوت شبهای سرد و سیاه، میتواند مرهم شکسته های قاب عکس خالی باشد ؟ آیا میتواند طنین خنده را تبسمی کند بر دل سیاه شب ؟ نه، او دیگر هرگز نمیتواند ...

نه در خشكي نه در دريا ، نمي مانم
مرا با خشم يا نفرين
مرا با روزگار تلخ يا شيرين
مرا با سفرهء بيرنگ يا رنگين
نه كاري هست
نه بر دوشم ز اوقات و ز اوصاف گذشته
رنج هستي
خواب و سرمستي
نه آثاري نه باري هست
و بهر بودنم ، آسودنم هر دم شعاري هست
فضاي ذهن من پاك است از امروز و از فردا و از ديروز
و از هر روز
براي من هدف پوچ است
حيات باد در كوچ است ...

لینک ثابت |

با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی ... تا بی خبر بمیرد در درد خودپرستی

86/04/20-10:58 قبل از ظهر -آواره



انگار دستی بیرحم روح ملتهبم را چنگ میزند و خراشهای بسته شده را تازه میکند تا این تعفن ماندگار از لابلای این جراحتهای کهنه دردناک بیرون بزند یک حس قدیمی مدتیه آزرده ام کرده است، وقتی لحظهء خواب فرا میرسد بوی باروت و صدای خفه شده از شیمیایی آشنایی در کرمانشاه رو احساس میکنم یاد همون سالهایی که من به کابوس ابدی تبعید شدم و تو ای پدر، زمانی که رنگ امنیت کودکی را برای همیشه از دست میدادم کجای این خاک عصیان زده بودی؟! .. وقتی یاد آن روزا میوفتم احساس میکنم کسی از درون به همان شیوهء عزاداریه کردی صورت میخراشه و شیون میکنه انگار در همون لحظه ها چیزی رو از دست داده ام که هیچوقت بعد ها نتوانستم بدستش بیارم ... کاش اون روزای کودکی، اون شبهای آفتابی از نور رگبار و خمپاره یادم بره ،کاش اون روزا پدر بود کاش .. اما نبود و من زیر سایهء استوار تو مادر ریزش ترکهایت را جمع میکردم تا دست کم تو باشی تا بودمان، نابود نشود..گاهی فقط باید در همان غار تنهایی نشست و چهرهءآن رانندهء مسنی که گامهایش از پیری میلرزید اما دلش جوان و پرتوان مارا از مهلکه با شتاب دور می کرد را بیاد آورم همانی که سالهای زیادیست گذر از این دنیا را به ادامه اش ترجیح داده است ،یاد آن هوس کودکانهء پدر بزرگ به خاک رفته ام همان دوغ آبعلی غبار گرفته اما خنک در یک جادهء پر هراس ، یا آن منطقه ای که ما از ترس موج انفجار در جوی آب رویای پر قو را در سر میپروراندیم و بابا آب داد بابا نان داد بابا غم داد را تمرین میکردیم ( بابا غم داد را زودتر از نان و آب یاد گرفتم ) و یاد هزاران کابوسی که تمام این سالها رهایم نکرده و هر از گاهی مانند دملی چرکین سر باز میکند و مرا برای مدتی از این عالم دور میسازد... باید جایی باشد تا که فریاد بزنم میخواهم از کسی شکایت کنم میخواهم همهء بدکردهایش را سرش آوار کنم اما نگاه معصوم کسی امانم نمیدهد و گامهایم را لرزان میکند ، من خسته ام و توان این افسردگیه تحمیلی را دیگر ندارم تا کی میشود شب ها بالشی را محکم بصورتت فشار دهی و تمرین سکوت کنی تا کی؟.. دلم سخت آزرده است ،شاید بظاهر همه چیز ایده آل هر جوانی باشد اما این من عاصی از کابوس های تکراری، دیگر نه ایده آل های تحمیلی نه دوستی های رنگی و نه بهشت وعده داده شده حتی عشق اجباری هم نمیخواهم ..

لینک ثابت |

نيستی که ببينی

86/04/20-10:53 قبل از ظهر -آواره



تو نيستي كه ببيني چگونه عطر تو ؛ در عمق لحظه ها جاري است چگونه عكس تو ؛ در برق شيشه ها ؛ پيداست چگونه جاي تو ؛ در جان زندگي سبز است
تمام گنجشكانكه درنبودن تو مرا به باد ملامت گرفته اند ترا به نام صدا مي كنند

تو نيستي كه ببيني چگونه پيچيده است طنين شعر نگاه تو درترانه من تو نيستي كه بيبني چگونه مي گردد نسيم روح تو در باغ بي جوانه من


چه نيمه شب ها وقتي كه ابر بازيگر هزار چهره به هر لحظه مي كند تصوير به چشم همزدني ميان آن همه صورت ؛ ترا شناخته ام


به خواب مي ماند

تنها به خواب مي ماند چراغ آينه ديوار بي تو غمگينند تو نيستي كه ببيني چگونه با ديوار به مهرباني يك دوست ؛ از تو مي گويم تو نيستي كه ببيني چگونه از ديوار جواب مي شنوم

تو نيستي كه ببيني چگونه دور از تو به روي هرچه در اين خانه ست غبار سربي اندوه بال گسترده است تو نيستي كه ببيني دل رميده من بجز تو ؛ ياد همه چيز را رهاكرده است


غروب هاي غريب در اين رواق نياز پرنده ساكت و غمگين ستاره بيمار است دو چشم خسته من در اين اميد عبث دو شمع سوخته جان هميشه بيدار است تو نيستي كه ببيني

لینک ثابت |

یه در بسته و این همه گرفتگی وا نشدنی...

86/04/20-10:47 قبل از ظهر -آواره





/ شده یه چیزی بخوای و بهت ندن؟

نه، حتی مهلت شروع خواستن هم بهت نده!

خوب، اگه طرف همیشه روتو زمین می نداخت، شاید عادتت می شد.

یا اگه حتی یه خط درمیون هم که شده خیطت کرده بود، شاید برات سبک تر بود.

اما اگه انقد لوست کرده باشه که حالتو بهم زده باشه...

اگه...

اینجوریه که بدجوری حالت گرفته میشه...

انقد که هر چندتا چله هم که بشینی باز...

-داشتم محاسبه می کردم که یه سال چند تا چله میشه؟!-

تا ... (اگه هنوز باشم) چند بار می تونم چله بشینم و باز...





/ نمی خواستم بنویسم.

اما دیگه دارم دق می کنم.

-به جهنم که نمی دونم با غین درسته یا قاف-

دیگه نمی تونم به روی خودم نیارم و راه برم سوت بزنم...

نوشتم. حتی توی یه وبلاگ خاک خوردۀ از دیلیت شدن فرار کرده...



به روی خودم میارم؛ اما رویم کم نمیشود باز...

و با این همه باز، بسته می مونه تا...





/ زدم این فال و

ولی نگذشت اختر و ...

و نمی دونم به کفاره کدام نانوشته ای بود که اینطور تعبیر شد،



به طواف کعبه رفتم، به حرم رهم ندادند

که برون در چه کردی، که درون خانه آیی





/ اصلا یادم نمیاد چی می خواستم،

که تلخی "نه" شنیدنه طعم همه خواستنی ها رو از یادم برده...

که حتی یه "شکر" ساده هم از مجموعه کلمات ذهنیم برای تو پاک شده.

که هیچ تشکری هم نداره البته.





آره، طلبکارم!

لینک ثابت |

.....

86/04/19-8:21 بعد از ظهر -آواره





خوبه..با این پستهای گاه به گاهت می فهمم ‌‌‌‌‌‌هنوز هستی..یه چیزی بگم؟ .... ..... .........(اشاره به نکته ای )می بینی ..به من چه ربطی داره که تو بدونی یا ندونی ..برای من هیچ فایده ای نداره اما میگم ..به خاطر چی؟ چون خودمو میذارم جای تو ..اگه من بودم دوست داشتم اگه کسی میدونه بهم بگه.. به خاطر همین میگم ..به خاطر همین حس احمقانه هنوز زندم ..
میخوام بهت بگم که : (( ......... ))
عاشقانه نگاهت می کنم ..ژرفای نگاهم واژه دوستت دارم را با تمام وجود به روی چهره ات بالا می آورد ..دقیقتر که کسی بنگرد آن گوشه نگاهت سایه مردی تکیده رامی بیند که در هر ...... عشق را جستجو می کند ..


کاش کنار هر احساسم کاکتوسی می رویید ...

لینک ثابت |

مهربان

86/04/19-8:21 بعد از ظهر -آواره



تو می توانی مهربان باشی
از مهر تو بر لبان من حرف برای گفتن زیاد است
می توانم از مهر تو آنچنان بگویم گه لبان بی مهران خواموش شود
تو از پشت ابر ها با مهر برای من باد وزیدی که مهرت مرا در آغوش گرفت
می توانم بر بلندای آسمان فریاد بر آرم
از مهر تو مهربانم که گوش های بسته او بی مهر نشود
ما می توانیم با دست های مهربان تو مهر را بر پا کنیم
پس تو ای مهربان من مهرت را از دل برون کن به دل های ما

لینک ثابت |

اين(من)كيست؟!!

86/04/19-8:20 بعد از ظهر -آواره



در اندرون من خسته دل ندانم کیست
که من خموشم واو در فغان ودر غوغاست
من کیستم ؟! عشقی در حال تبلور و یا نامه ای در حال نگارش ؟
بسیاری از ما ممکن است تا کنون فرصت نکرده باشیم با خود خلوت کنیم
و یا تا به امروز فراعتی دست نداده تا به درون خود سفر کرده و به زندگی
گذشته و آینده خویش بیندیشیم !
من کیستم ؟! پرنده ای که با تمام وجودش وقف پرواز است و جهان با
تمام ابهتش ٬ مبهوت این پرواز ؟!
من کیستم ؟! آیا قطره ای هستم که جایگاهش اقیانوس بزرگی است
بنام حیات و اگر این قطره نا چیز به ریشه درخت حیات نرسد ٬ این درخت
تنومند خشک خواهد شد ؟! و من موجودیتم را از دست خواهم داد؟!
گاهی در درون ما باران میبارد ٬ چه خوب است که غمها و تشویش های
درونمان را زیر این باران بگذاریم تا شسته و پاک شوند !
بی شک زندگی با ما بیگانه نیست ٬ دوست است و با عشقی که بی
دریغ نثارمان میکند و کلید واژه های خوشبختی را در برگهائی به لطا فت
شکوفه های بهاری بما ارزانی میدارد و در اعماق وجودمان سرود امید و
شادی سر میدهد ٬ ارج نهیم و قدر بدانیم ٬ واین میسر نخواهد شد مگر
اینکه با لذت به آوازش گوش دهیم !
خیام اگر ز باده مستی خوش باش
با لاله رخی اگر نشستی ٬ خوش باش
چون عاقبت کار جهان نیستی است
انگار که نیستی چو هستی خوش باش


ودر پایان :
زندگی بهانه است ٬ دل انگیز ترین بهانه برای زیبا زیستن

لینک ثابت |

اين حال منه... بی تو!

86/04/19-8:20 بعد از ظهر -آواره




سلام، حال من خوب نيست، اما هميشه برای سلامتی شما شمع روشن می‌كنم. مدتی است كه همه را از خود بی‌خبر گذاشته‌ايد. حتماً می‌دانيد كه پدر بزرگ مرد. برای پدر هم نفسی بيش نمانده است. جمعه پيش سخت بيمار بود. از بستر بر نمی‌خاست. چشمهايش پشت پنجره افتاده بود، قلبش تا لبها بالا آمده بود وهمان‌جا می‌تپيد. زمزمه می‌كرد و می‌گفت: "دوست را گر سر پرسيدن بيمار غم است گو برآن خوش كه هنوزش نفسی می‌آيد" مادر و مادر بزرگ خيلی بی‌تابی می‌كنند. هرسال كه نرگس باغ، شكوفه می‌دهد آنها هم به خود وعده می‌دهند كه امسال ديگر می‌آيي، "مادر" ديگر خانه داری نمی‌كند. "معلم" شده است. "دعای عهد" درس می‌دهد به ماهی‌های حوض. زنگهای تفريح، سماور را روشن می‌كند و "حافظ" می‌خواند. انتخاب غزل را به خود حافظ می‌سپارد. به من گفت: حافظ مگر همين يك غزل را دارد و بعد می‌خواند: مژده ای دل كه مسيحا نفسی می‌آيد... اين از خانه، دو سه جمله‌ای هم از روزگارمان برايت بنويسم. نميدانم چرا "آسمان" بخيل شده و ديگر نمی‌بارد. "زمين" سنگدلی می‌كند؛ نمی‌روياند. "ماه و خورشيد" چشم ديدن يكديگر را ندارند. خيابانهايمان پر از غولهای آهنی شده است. كوچه‌ها امن نيستند. مردم جمعه‌ها خودشان را به چند خنده تلخ می‌فروشند. هيچ حادثه‌ای ذائقه‌ها را تغيير نمی‌دهد. مثل اين كه همه سنگ و چوب شده‌ايم. عجيب روزگاری است! عرو‌سيها را در كوچه بن‌بست می‌گيرند. "اذان"، رنگ پريده به خانه‌ها می‌آيد، "نماز" زمين‌گير شده است، "رمضان" مهمان ناخوانده را می‌ماند كه سر زده بزم سيران را بر هم می‌زند. از "روزه" در شگفتم كه چرا "افطار" را خوش نمی‌دارد. "حج"، هزار زخم از خار مغيلان بر تن دارد. "جهاد" بهانه‌گير شده است. آدمها كيسه‌هايی پر از "خمس و زكات"، به ديوارهای گورشان آويخته‌اند. نپرس موريانه‌ها چه به روزگار "مسجد" آورده‌اند. از همه تلخ‌تر اين كه عصرهای "جمعه" دلم نمی‌گيرد. شنيده‌ای ديگر كسی پای شعرهايش تخلص نمی‌گذارد؟ و شاعران يعنی زمين خوردگان وزن و قافيه؟! نمی‌دانم وقتی اين نامه را می‌خوانيد كجا ايستاده‌ايد؟ هرجا كه هستيد زودتر خودتان را برسانيد. از بس شما را نديده‌ايم چشمانمان "هرزه" شده است. بيم دارم اگر چند ديگر بگذرد "ندبه" خوانان مسجد، كمتر شوند. آدمها همه ديرباور شده‌اند و زودرنج. بهانه می‌گيرند، می‌گويند "او" نيز ما را فراموش كرده است. اما من می‌دانم كه شما همه را به "اسم" و "رسم" و "نيت" به ياد داريد! دوست دارم باز هم برايتان بنويسم. اما يادم آمد كه بايد به گلدانها آب بدهم. مادرم گفته است كه اگر به شمعدانی‌ها آب بدهم آنها برای آمدن شما دعا می‌كنند. راست هم می گويد. از وقتی كه مرتب آبشان می‌دهم، دستهای سبزشان را به سوی آسمان گرفته‌اند. هنوز هم تفأل می‌زنم. پيش از نوشتن اين نامه تفأل زدم: ديری است كه دلدار پيامی نفرستاد ننوشت سلامی و كلامی نفرستاد صد نامه فرستادم و آن شاه سواران پيكـی ندوانيد و سلامی نفرستاد

لینک ثابت |

عشق هدف حيات و محرک زندگی من است

86/04/19-8:19 بعد از ظهر -آواره


و زيباتر از عشق چيزی نديده ام و بالاتر از عشق چيزی نخواسته ام. عشق است که روح مرا به تموج وا می دارد، قلب مرا به جوش می آورد، استعدادهای نهفته مرا ظاهر می کند، مرا از خودخواهی و خودبينی می راند. دنيای ديگری را حس می کنم. در عالم وجود محو می شوم. احساس لطيف و قلبی حساس و ديده ای زيبابين پيدا می کنم. لرزش يک برگ، نور يک ستاره دور، موريانه کوچک، نسيم ملايم سحر، موج دريا، غروب آفتاب همه احساس و روح مرا می ربايند و از اين عالم مرا به دنيای ديگری می برند... اين ها هه و همه از تجليات عشق است... به خاطر عشق است که فداکاری می کنم. به خاطر عشق است که به دنيا با بی اعتنايی می نگرم و ابعاد ديگری را می يابم. به خاطر عشق است که دنيا را زيبا می بينم و زيبايی را می پرستم. به خاطر عشق است که خدا را حس می کنم و او را می پرستم و حيات و هستی خود را تقديمش می کنم...

لینک ثابت |

برقراري ارتباط با ديگران *

86/04/19-8:18 بعد از ظهر -آواره



یکی از معضلات چالش بر انگیز در دنیای مدرن امروز چگونگی برقراری
ارتباط با دیگران است ! دنیای کهن با خود رسوم و هنجار هائی را
بهمراه داشت که ارتباط صمیمانه و خوش آیند جزء لاینفک آن محسوب
میشد .
برقراری ارتباط با سایرین باید دارای شرایطی آنچنان مناسب و دلچسب
باشد که : طرف مقابل با اشتیاق مایل به ایجاد ارتباطی صمیمانه با ما
باشد ! همیشه سعی کنیم در صحبت کردن وایجاد ارتباط از نقاط
خوب و مثبت او شروع کنیم ٬ مهم نیست که درجه این نکات مثبت چه
میزان است ! مهم اینست که این نکات مثبت برای ما چقدر ارزش و
اهمیت دارد .
برای شروع از موضوعات شیرین و خوش آیند استفاده کرده وبگونه ای
وارد موضوع صحبت شویم که هم مفاهیمی را که در ذهن داریم انتقال
داده و هم در طرف مقابلمان اشتیاق ایجاد کنیم ٬ که مایل به ادامه
صحبت با ما باشد .
اگر درشروع صحبت احساس کردیم که طرف مقابلمان درحال مقاومت
کردن است با همدردی و ایجاد صمیمیت ٬ مقاومت او را کاهش دهیم!
با همدلی خودمان را جای او بگذاریم و سعی کنیم بتوانیم فکر و آنچه
در اندیشه اش میگذرد را در یابیم و برایش سنگ صبوری باشیم !
باید از احساسی که او نسبت بما دارد آگاه بوده و از این حس و علاقه
برای ادامه گفت و گو بهره بریم !
ماهم باید مخاطب خود را دوست داشته و سعی کنیم آنقدر احساس
همدلی و همرنگی با او داشته باشیم ٬ تا با تلاش در جهت حل
مشکلش موفقیتی کسب کنیم ! در نتیجه او نیز با اشتیاق بسویمان
خواهد آمد !
در پایان برای داشتن یک ارتباط سالم و منطقی و خوش آیند به سه
اصل اساسی ذیل توجه کنیم :
همدلی و همدردی !
صداقت و همرنگی !
پذیرفتن طرف مقابل بدون قید و شرط !

لینک ثابت |

عمو علي(سلطان خنده)

86/04/19-8:17 بعد از ظهر -آواره



عمو علي يكي از متبهر ترين افراد در بي مزه گي است.عمو علي كسي است كه به همراه مادر وپدرش در شهر كاشان زندگي خوبي دارند .عمو علي داستان ما تازه پدرش را از دست داده بود ودر غم از دست دادن پدرش غم تمام وجود او ومادرش را گرفته بود. مادر عمو علي در غم از دست دادن پدرش آن شادي ونشاطي را كه قبلا داشت از دست داده بود و تمام روز را گريه ميكرد واصلا غذا نميخورد و عمو علي را ناراحت ميكرد عمو علي هر وقت كه ميديد مادرش گريه مي كند با شوخيهاي بيمزه خود مادرش را ميخنداند و نميگذاشت كه غم از دست دادن پدر مادرش را ناراحت كند و جاي خالي پدر را پر ميكرد او مادرش را خيلي دوست داشت ونميگذاشت كه مادرش دستي به سياه وسفيد بزند وبراي مادرش از آب انبار آب مي آورد ونان ميخريد و مزرعهء پدريش را اداره ميكرد عمو علي ومادرش سالهاي زيادي را به همين طريق گذراندند تا آنكه آن سال نحس فرا رسيد در آن سال مادر عمو علي به خاطر شيوع وبا جان خود را از دست داد و عمو علي را تنها گذاشت عمو علي كه در هنگام فوت مادرش 28 سال داشت با كوله باري از غم وغصه تنها شد و عقل خود را از دست داد او هرروز به سر قبر مادرش ميرفت و به قول خودش براي مادرش جوك جديدي تعريف ميكرد تا مادرش در غم پدر نباشد وغصه نخورد عمو علي شبها نيز به زيارتگاه نزديك خانه شان ميرفت كه به آن زيارتگاه (قدمگاه علي)مي گفتند(قدمگاه علي در واقع جايي بوده است كه رد پاي حضرت علي در هنگام رد شدن از ايران در جنگهاي مسلمانان بر جاي مانده است )(مردم كاشان به اين قدمگاه اعتقاد خواصي دارند و نزرهايي را كرده اند و جواب نيز گرفته اند*)(البته اين را هم بگويم كه اين زيارتگاه هنوز هم در شهر كاشان است ومشتاقان و عاشقان زيادي را از سراسر ايران وحتي مسلمانان جهان به سوي خود ميكشاند*) وبراي مادرش دعا ميكرد تا غم پدر رانخورد وخدا به مادرش سلامتي بدهد در يكي از همين روزهايي كه به سر مزار مادرش رفته بودناگهان چشمش به دختري ميخورد كه زندگي اورا تغير ميدهد عمو علي به خواستگاري آن دختر كه نامش بي بي گل خاتون چشم عسلائي بود ميرود اما پدر آن دختر به عمو علي جواب رد ميدهد واو را از خانه بيرون ميكند وبه او ميگويد كه تو ديوانه اي ونميتواني دختر من را خوشبخت كني عمو علي كه آن دختر را دوست داشت به خاطر آن دختر ديوانه گي اش خوب شد و مشغول كار در سيرك شد و بعد از مدتي پول خوبي را به دست آورد و خانه پدريش را تعمير كرد و مزرعه پدرش را اجاره داد وبعد از مدتي نيز سيركي را در هما ن كاشان به راه انداخت و در همان روزها به خواستگاري دختر مورد علاقه خود رفت وپدر آن دختر هم كه وضع مالي هو راديد جواب مثبت به او داد وآنها با هم زندگي كردند كه نتيجه اين ازدواج دو پسر وسه دختر براي آنها بود عمو علي طولي نكشيد كه از همين سيرك پول زيادي رابه دست آورد و پولدارترين آدم در كاشان شد او نيز به سلطان خنده شهرت يافت وپس از مدتي در سن 87 سالگي دارفاني را وداع گفت وچشم از جهان گشود وهمسر او نيز بعد از سه سال از فوت عمو علي در سن 51سالگي از دنيا رفت.

لینک ثابت |

هر زنی زيباست !

86/04/19-8:17 بعد از ظهر -آواره



پسرک از مادرش پرسید : مادر چرا گریه میکنی ؟! مادر فرزندش را در
آغوش گرفت و گفت : نمیدانم عزیزم ! نمیدانم !
پسرک نزد پدرش رفت و گفت : بابا چرا مامان گریه میکند ؟! پدرش
تنها دلیلی که به ذهنش میرسید این بود : همه زنها گریه میکنند !!!!
بی هیچ دلیلی ! پسرک متعجب شد ولی هنوز از اینکه همه زنها
خیلی راحت به گریه می افتند را نمیدانست !
یک شب در خواب دید که دارد با خدا صحبت میکند ٬ از خدا پرسید :
خدایا چرا زنها راحت گریه میکنند ؟ خداوند پاسخ داد :
من زن را به شکل ویژه ای آفریدم ٬ به شانه هایش قدرتی دادم تا
بتواند بار سنگین مشکلات را بر دوش کشد !
به بدنش قدرتی داده ام ٬ تا بتواند درد سخت زایمان را تحمل کند !
به دستانش نیروئی داده ام ٬ که حتی اگر تمام کسانش دست از کار
بکشند ٬ او بتواند باز هم بکار ادامه دهد !
به او احساسی داده ام ٬ تا با تمام وجودش به فرزندانش عشق بورزد !
حتی اگر او را هزاران بار اذیت کنند !
به او قلبی داده ام ٬ تا همسرش را دوست بدارد و از خطاهای او بگذرد
و همواره در کنار او باشد !
و بالاخره به او اشکی داده ام تا هر هنگام که خواست فرو ریزد ! این
اشک را منحصرا برای او خلق کرده ام ٬ تا هر هنگام نیاز داشت بتواند
از آن استفاده کرده و آرام شود !
زیبائی یک زن به لباسش ٬ موها و یا اندامش نیست ! زیبائی زن را باید
در چشمهایش جستجو کرد ! زیرا تنها راه ورود به قلبش آنجاست

لینک ثابت |


تمام حقوق این قالب متعلق به Blogskin میباشد.

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس